تبليغاتX
گریه بی صدا
آسمان اگر بهانه ای برای گریستنم نبود، من این همه از باران نمی گفتم.
شنيدم دوستي مي گفت:

عیب کار ازجعبه ی تقسیم نیست

سیم سیار دل ماسیم نیست

این خدا این هم هزاران طول موج

 دیش احساسات ما تنظیم نیست

خوش به حال اون كسي كه ديش احساساتش تنظيمه و به راحتي سيگنالها رو بي مزاحمت

دريافت مي كنه. خوش به حال دلي كه پارازيت روش اثر نداره. حتي اگه كشنده باشه.

خوش به حال اون كسي كه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 12:44  توسط امین | 
تقدیم به روح بی گناه  « ندا آقا سلطان »

 

شکسته در من و شعرم فروغ مستی ها 
گرفته رنگ حقیقت، دروغ پستی ها
برایت از تب فریاد و شور می گویم
و ضجه های زنی زیر چوبدستی ها

برای خسته دلی ها کسی که مرهم نیست
و حق مریم و پروانه مرگ کم کم نیست
چگونه ماتم ما را بدوش خواهد برد
کسی که رشته ی صدقش هنوز محکم نیست

فضای سینه ام از انتقام لبریز است
و تیغ تشنه ی سرباز واژه ها تیز است
دلم گرفته برایت غروب تابستان
بهار ما که در آخر طلوع پاییز است

اسیر گشته هوایم در ابر خاکستر
و سوخت شهر بنفشه، چه ماند؟ خاکستر
تمام خرمنش از التهاب می لرزد
که مانده آتش سرخی به زیر خاکستر

نفس نکش که نمیرد هوای ماهی ها
بهای پاکی رود است، مرگ ماهی ها
برای زمزمه ات زیر آب می خوانم
« ندا » ی ما برسد تا خدای ماهی ها

+ نوشته شده در  شنبه 3 مرداد1388ساعت 13:33  توسط امین | 

بگذار خوب فکر کنم. خرداد 84 بود و همه مي گفتند تو مي خواهي بيايي تا جهان را ويران کني و همه را بيچاره کني. خودت که فرياد عدالت داشتي و غم و غصه ات را نبودن نفت بر سر سفره هاي ملت خواندي. چه دوران سختي بود اين انتخاب. اما من دندانهايم را روي هم فشار دادم و تو را انتخاب کردم زيرا از خيلي چيزها خسته شده بودم. پيراهن سپيدم را به نشانه پيروزي تو پوشيدم و در بين تمام مخالفان تو به تو راي دادم و وقتي در تيرماه همان سال پيروزي ات را اعلام کردند با تمام وجود فرياد زدم: « کار تمام شد ». به خودم گفتم اگر پیراهن سپید من نبود، تو هرگز پیروز نمی شدی.
روزها مي گذشت و تو تشکيل کابينه داده بودي. خوشحال از اينکه به قول خودت حلقه ي مديريتي کشور
را شکسته بودي و من همينطور به تو افتخار مي کردم. سازمان ملل که رفتي و نمي دانم چطور شد که هاله نور ديدي و با خودم گفتم خوب بالاخره پیش میآید گاهی...
ايام مي گذشت و تو از اين روستا به آن روستا دنبال چه بودي نمي دانم اما خوب مي شنيدم که حرفت خدمت به مردم بود. ماشين هاي سبز در خيابان به اسم دين و اخلاق و هنجار، نواميس مردم را به شدت ارشاد می کردند و تو سکوت کرده بودی. انگار زبان نداشتی. تورم جان مردم را می گرفت. رفته بود تا 25 درصد. باورت می شود دکتر؟ 25 درصد. هیچ کس راحت نبود. هیچ کس راضی نبود اما تو رئیس جمهور بودی و برای همه دست تکان می دادی و تند تند برای دختر و پسرها ورزشگاه می ساختی. دکتر عزیز ورزش کردن دل خوش می خواهد. دل خوش سیری چند...؟

به سال 88 رسیدیم و 4 سال تو با خدمت یا بی خدمت تمام شد. مردم از تو و سیاستهای تو خسته شده بودند. کمتر کسی را می شد دید که می خواهد باز هم به تو رای دهد. به همین خاطر هم همه آمدند. پیر و جوان، موافق و مخالف، آمدند تا یک نه بلند به تو بگویند. همه سبز شده بودند. سبز سبز سبز. همه شهر سبز شده بود تا به تو بگوید: " دیگر تمامش کن دکتر ".

 اواخر شب شده بود و گفتند تو 7 میلیون رای داری. چشمانم از حدقه بیرون زد. گفتند رای روستاهاست. من هم سکوت کردم. سردار سبز پوش نیز سکوت کرد. صبح شد و دیگر کار از کار گذشته بود. بازهم در دلم غریبانه گفتم: " کار تمام شد"، اما سوالی که ذهن مرا به خود مشغول کرده است این است:

« من که لباس سفیدم را نپوشیده بودم. پس تو چطور رئیس جمهور شدی دکتر؟ »

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 9:59  توسط امین | 
داغ داريم نه داغي كه بر آن اخم كنيم
مرگمان باد كه شكواييه از زخم كنيم
مرد آن است كه از نسل سياوش باشد
"عاشقي شيوه‌ي مردان بلا كش باشد "
چند قرن است كه زخمي متوالي دارند
از كوير آمده‌ها بغض سفالي دارند
بنويسيد گلوهاي شما راه بهشت
بنويسيد مرا شهر مرا خشت به خشت
بنويسيد زني مرد كه زنبيل نداشت
پسري زير زمين بود پدر بيل نداشت
بنويسيد كه با عطر وضو آوردند
نعش دلدار مرا لاي پتو آوردند
زلفها گرچه پر از خاك و لبش گرچه كبود
"دوش مي‌آمد و رخساره بر افروخته بود
خوب داند كه به اين سينه چه ها مي گذرد
هر كه از كوچه معشوقه ما مي گذرد
بنويسيد غم و خشت و تگرگ آمده بود
از در و پنجره‌ها ضجه‌ي مرگ آمده بود
شهر آنقدر پريشان شده بود از تاريخ
شاه قاجار به خونخواهي ارگ آمده بود
با دلي پر شده از زخم نمك مي‌خورديم
دوش وقت سحر از غصه ترك مي‌خورديم
بنويسيد كه بم مظهر گمنامي‌هاست
سرزمين نفس زخمي بسطامي‌هاست
ننويسيد كه بم تلي از آواره شده است
بم به خال لب يك دوست گرفتار شده است
مثل وقتي كه دل چلچله‌اي مي‌شكند
مرد هم زير غم زلزله‌اي مي‌شكند
زير بار غم شهرم جگرم مي‌سوزد
به خدا بال و پرم بال و پرم مي‌سوزد
مثل مرغي شده‌ام در قفسي از آتش
هر چه قدر اين و آن ور بپرم مي‌سوزد
بوي نارنج و حناهاي نكوبيده بخير!
توي اين شهر پر از دود سرم مي‌سوزد
چاره‌اي نيست گلم قسمت من هم اين است
دل به هر سرو قدي مي‌سپرم مي‌سوزد
الغرض از غم دنيا گله‌اي نيست عزيز!
گله‌اي هست اگر حوصله‌اي نيست عزيز!
ياد دادند به ما نخل كمر تا نكنيم
آنچه داريم ز بيگانه تمنا نكنيم
آسمان هست غزل هست كبوتر داريم
بايد اين چادر ماتم زده را برداريم
تنِ تردِ همه چلچله ها در خاك و
پاي هر گور چهل نخل تناور داريم
مشتي از خاك تو را باد كه پاشيد به شهر
پشت هر حنجره يك ايرج ديگر داريم
مثل ققنوس ز ما باز شرر خواهد خاست
بم همين طور نمي‌ماند و بر خواهد خاست
داغ ديديم شما داغ نبينبد قبول!
تبري همنفس باغ نبينيد قبول!
هيچ جاي دل آباد شما بم نشود
سايه‌ي لطف شما از سر ما كم نشود
گاه گاهي به لب عشق صدامان بكنيد
داغ ديديم اميد است دعامان بكنيد
بم به اميد خدا شاد و جوان خواهد شد
"نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد "

شاعر: حامد عسكري؛ در دیدار با رهبر معظم انقلاب در ماه رمضان سال ۱۴۲۹

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 10:5  توسط امین | 

ای دل غمبار و بی پروا، بمیر !

عاشق و دلداده و شیدا؛ بمیر !

زندگی رنگین کمانی از فریب

ای دل بی رنگ و بی فردا، بمیر !

 باز باران می زند در برزخت

ای کویر خشک و بی دریا، بمیر !

عاشقی را مرگ پیدا می کند

ای که هم مجنون و هم لیلا، بمیر !

داد خواهد زد غزل پس یک غروب

بی صدا، بی شور و بی بلوا، بمیر !

زیر تابوتت خزان جاری تراست

ای دل بی روح و بی رویا، بمیر !

ماه هم شاید هوایش ابری است

در دل پر راز این شبها ، بمیر !

گرچه سویی نیست در چشم ترت

چشمها را باز کن، بینا بمیر !

چون که دستی نیست تا گرمت کند

در غزل های پر از سرما ، بمیر!

چون دل معشوقه ات رنجیده است

پس غریب و بی کس و تنها، بمیر !

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 15:8  توسط امین | 

زندگی شاد، ولی خاطره ای کم دارد

ساکت و رام، تب حادثه ای، کم دارد

زندگی چیست مگر؟ شهر پر از فاصله ها

که در آن بوسه ی بی خاتمه ای کم دارد

 

زندگی نرم، ولی حسرت باران دارد

دست در دست ولی ، قلب هراسان دارد

زندگی، شور نفسهای به هم پیوسته ست

عشق کمیاب ، ولی عشوه فراوان دارد

 

زندگی خوب، ولی سردی و گرما دارد

قطره ای گمشده در وسعت دریا دارد

گاه و بیگاه کسی دل به نگاهی شکند

همه مغرور ولی این همه "تنها" دارد

 

زندگی صلح، ولی خنجر و زیتون دارد

و به تعداد هوا، لیلی و مجنون دارد

آرزو نیست سبکبالی این ثانیه ها

سنبلی مست ولی لاله ی دلخون دارد

 

 زندگی عشق، ولی سوسن پرپر دارد

غم و اندوه و شب و سوز مکرر دارد

زندگی سبزترین علت دلدادگی است

گرم و پر عشق دلی باد که دلبر دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 11:6  توسط امین | 

به نام خدا

شعر زیر از آثار برگزیده سوگواره دانشجویی شعر عاشورایی در اسفند ۸۴ بوده است که از نظر می گذرد:

تقدیم به سقای دشت کربلا -  حضرت ابوالفضل العباس (ع)

 

کربلا را عشق، عالمگیر کرد
قلبهای خسته را تسخیر کرد
قصه عدل علی و کینه ها
زوزه های خصم را، شبگیر کرد
انتقام دیگری در راه بود
تشنگان را تشنه کامی سیر کرد
چون شنید از بلبلان سوز عطش
رو به سوی کوچۀ تقدیر کرد
عکس چشمانش، دل از دریا ربود
با تبسم، آب را تحقیر کرد
بین گله گله گرگ افتاده بود
شیر را کفتار، غافلگیر کرد
مشک از جانش مهم تر گشته بود
دستها را طعمه شمشیر کرد
تیر تشنه ترک بند چله گفت
چشمها را با کمان درگیر کرد
علقمه تا آسمان راهی نبود
بلبلان گفتند: « سقا دیر کرد »
ای یل شش ماهه  شمشیرت کجاست؟
تیر در رگهای نازک گیر کرد
کربلا را خصم لرزان کرده بود
خیمه ها را ظلم، در زنجیر کرد
داغ آن خورشید، روی نیزه ها
خواهری را تا قیامت پیر کرد
کربلا را عشق، ویران کرده بود
غربت شش گوشه را دلگیر کرد
یاد او در سینه طوفان می کند
دست سقا، عشق را تفسیر کرد

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 11:15  توسط امین | 

بی هیچ توضیحی تقدیم به ساحت مقدس حضرت ولی عصر(عج)

 

ای وجودت آسمان را آبرو
ای سوار سبز پوش آرزو

ای امید شاپرکهای غریب
ای دلیل آیه امن یجیب

ای کلید قلبها در دست تو
کوچه های شهر دل، بن بست تو

ای صدای بلبلان عشقباز
آرزوی چشمهای نیمه باز

پرچم سبزت دلیل آفتاب
در دل شبهای مشتاقان بتاب

ای فدای اشکهایت، ابرها
رنگ و بوی روشن گلبرگها

وارث عدل و صدای چاه ها
در خط صبرت عدالت خواه ها

کشت ما را انتظارت، دلبرا
از پس این ابر بی باران درآ

غرق شد دنیای ما در سرب ها
در صدای تیر و خشم بمب ها

کاش چشم جغدها بیدار بود
صبح فردا وعده دیدار بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387ساعت 16:13  توسط امین | 

بی تو غمناک ترین قصه پاییــز، منم

بی تو از این شب بی آینه لبریـز، منم

آسمان، شاعر چشمان ســیاهت باشد

بی تو معمار غزل های غم انگیز، منم

 

بی تو سرگشته ی این صفحۀ تکرار، منم

بی تو در بستر غم، خسته و بیمار، منم

گم و گیجم که نباشی و مرا شب بکشد

بی تو در هر نفس از مرثیه سرشار، منم

 

بی تو آنکس که در این قافیه تنهاست، منم

بی تو آنکس که نه پنهان و نه پیداست، منم

تب گیسوی تو تاب از دل تنگم ببرد

بی تو آنکس که تنش زخمی رویاست، منم

 

بی تو غمبارترین ناله ی شبگیر، منم

بی تو آن گمشده در کوچه تحقیر، منم

تو که هم معنی مینا و پر از یاسمنی

بی تو آن کشته به بی رحمی تقدیر، منم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1387ساعت 0:54  توسط امین | 

کاش من گرمی خورشید نگاهت بودم

کاش من معنی پژواک صدایت بودم

شهره ی شهر به تقوا شدم اما هیهات

دلباخته ی صنعت ابروی کمانت بودم

در سرودن ز غم خاطره ها خیری نیست

کاش من شاعر چشمان خمارت بودم

می تپد در دل این ثانیه ها قلب جنون

کاش من نبض همین ثانیه هایت بودم

در دلت کوه غم و نغمه شادی بر لب

کاش من محرم دل، محرم رازت بودم

در گلستان، من بیچاره به خاری نرسم

کاش تک اختر خوش منظر باغت بودم

گفته بودی که شبی وصل تو ممکن گردد

تا سحر، دل نگران ، چشم به راهت بودم

ای که محراب تو از مریم و سوسن لبریز

کاش من چادر خوش نقش نمازت بودم

خبر از این غزل خشک نمی گیری، کاش

من مصرع باران زده ی قافیه هایت بودم

خانه بر دوشم و از عشق تو آواره ی دشت

کاش من دزد گلستان لبانت بودم

آسمان در طپش آینه ها یخ زده بود

کاش من گرمی خورشید نگاهت بودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1387ساعت 0:53  توسط امین | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

درباره وبلاگ
نور دلم. بی صدا گریه کن.

نوشته های پیشین
88/08/01 - 88/08/30
88/05/01 - 88/05/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
آرشیو موضوعی
اشعار خودم
آثار ديگر اديبان
شنيده ها
پیوندها
حمایت از غزه (بمب گوگلی غزه)
شعر خوبان
شعر و ادب پارسی
عاشقی به شرط چاقو
اشک سرخپوست
عشق اول@عشق آخر-مرصاد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM